التماس دعااااااااااااااااااا
یه امتحان خیلی خیلیییییییییی سخت دارم
هم اکنون نیازمند دعاهاتون هستم![]()
![]()
12:3  | باران بهاری
یه امتحان خیلی خیلیییییییییی سخت دارم
هم اکنون نیازمند دعاهاتون هستم![]()
![]()
12:3  | باران بهاری
مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم
باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام
سازد
در پی گذشته سالهاهنوز هم صدای قلبت نوازشگر روح خسته من است
4:22  | باران بهاری |
روز تولد تو ستاره ها دمیدن
پرستو های عاشق به خونشون رسیدن
روز تولد تو بخت من از راه رسید
نیمه جون ای جون گرفت تشنه به دریا رسید
تکرار حرفای منی مثل سرود زندگی
عشق شده برای من بود و نبود زندگی
تولدتون مبارک دوست گرامی با آرزوی بهترین ها
![]()
![]()
1:52  | باران بهاری
خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند ولی حیف که من زاده
امروزم .خدایا : جهنمت فرداست پس چرا امروز میسوزم
12:28  | باران بهاری |
سلام بچه ها
فعلا حال و حوصله برام نمونده که بخوام بنویسم منو ببخشین![]()
![]()
راه ما يكي نبود، توي اين كوير درد
سهم ما تنهايي بود ،ميون شباي سرد
مثل يك رگبار تند ، شدي جاري از چشام
قيمت تو اين نبود ، ميدونم كه بي وفام
ميدونم كه بردنم ، حكم با ختنه برام
ميدونم ازاين به بعد،دنيا زندونه برام
دنيا زندونه برام دنيا زندونه برام
2:29  | باران بهاری |
گاهی خوابهایم آنقدر آشفته اند که نفس رویاها را روی پیراهنم حس می کنم و دگمه ها را به رنگ جدایی
می بینم و گاهی خوابهایم آنقدر آرام و شفافند که وقتی چشم می گشایم؛ جای پای تو روی فرش راه می رود
و کتابهایم را که ورق می زنم عطر تو مشامم را پر می کند. یک روز آنقدر دور و ناپیدایی که نشان تو را
از هیچکس نمی توانم بپرسم و روز دیگر آنقدر نزدیک و پیدایی که بی آنکه پلکهایم را باز کنم؛ تو را می بینم.
احساس می کنم همه پرستوها برای تو آواز می خوانند و چراغهای آبادی برای تو روشن می شوند.
نمی دانم گنجشک ها تا کی با کاجها دوست خواهند بود و من چند بار دیگر در تابستان به دنیا خواهم آمد.
آیا کسی بعد از من شعرهایم را برایت خواهد خواند؟ آیا دستی کلمه های عاشق را روی پیراهنت گلدوزی خواهد کرد؟
گاهی آنقدر عاشقم که دلم برای ترانه کوتاهی که در باران خواندی؛ تنگ می شود و دوست دارم نام تو را
بر سینه درختانی که هنوز بالغ نشده اند حک کنم. و گاهی آنقدر سردم که شکوفه ها را در باد رها می کنم
و در اتاقی از برف به خاک می روم. گاهی آنقدر شاعرم که دوست دارم تا قیامت زیر باران بایستم و برای
پروانه های خشک شده گریه کنم و گاهی آنقدر سنگم که دلم برای چشمهای تو تنگ نمی شود و بوسه هایم
را در دفترچه خاطراتم پنهان می کنم...............................
2:47  | باران بهاری |